تبليغاتX
روزگار

روزگار

قصه

گوشی های نوکیا چه می کنند؟

در مستی ما چو بوی هشیاری نیست

غافل منشین که وقت بیکاری نیست.

نمی دانستم که چرا این بیت شعر افتاده بود سر زبون من ولی هر چه بود این را می خواندم که یکهو بنگ از پشت سرم باطومی خورد تو کله من و این ادیب فاظل سرا پا احساس و شعر و ناز و غیره که خود دانید .مثل ماست پهن زمین شدم و تمام احساس زیبای من چون انرژی اتمی که این روزها کمتر شعارش را می شنویم . در هوا پخش شد.

و چندین روز در بازداشتگاه حمام و سونا و جکوزی گرفتیم تا گفتند به جرو مستی و بد مستی تو را گرفته اند.

گفتیم کجا مست بوده ایم گفتندش که خودت گفته ای و صدای مرا ضبط و ربط شده گذاشتند جلو خودم که بعله می خواندم ....در مستی ما چو بوی هشیاری نیست...

و خلاصه برایتان بگویم که این گوشی های نوکیا خوشان شنود دارند و همه ما  یک جاسوس با خودمان داریم. نامرد صدای مرا گرفته و بعد داده به اونها  و صدا های دیگر که نگو و نپرس  واویلاست اگر زنم بفهمد . مهریه اش را می گذارد اجرا ...

خدا باز پدر بازجو و قاضی را بیامرزد که با شعر کمی در ارتباط بودند و قاضی که شعر داش داش داشم من رو  خیلی قشنگ می خواند و اجرا می کرد و شاعر  جماعت را دوست می داشت . همه طرف ما رو گرفتند و بعد از چند روزپلو خوری   رفتیم هوا خوری .........

فعلا داشته باشید اینو تا خاطره بعدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 6:27  توسط راد نوش  | 

زمستان

همیشه فکر می کردم  مایوس نخواهم شد  . اما دیگر فکر می کنم که امیدی به تحول نیست.

چه خوب م امید گفت  .تگرگی نیست  برفی نیست ........  

این سالها  انگار  جوانه ای برای شکفتن   نیز نیست  .

همه  می رویند   اما به یکباره   سکوت می کنند . انگار همه  منگ و مات می شوند  .

                           زمستان است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:42  توسط راد نوش  | 

یک هایکو ایرانی

می خواهم  کتی بخرم

دخترک کت را به من می دهد

از قامت کوتاه خودم   خجالت می کشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:1  توسط راد نوش  | 

زمین مادر انسان

دریا چنان پر  موج و کف الود بود که گویی تمام جهان را می خواست در خود ببلعد .و چنان بر ساحل خود را می کوبید که فکر می کردی چرا چنین خشمگینانه زمین را به سیلی گرفته است .
ایا براستی بر انسان خشم ندارد؟
براستی که  زمین نیز از  چرکین کردن خود بدست انسان  ناله نمی کند ؟

آه   ای زمین زیبا      مرا ببخشای    که  تو را هر روز زشت تر   از دیروز      می بینم  .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:53  توسط راد نوش  | 

من ویک بچه

کودک چنان از ته دل گریه می کرد که سنگ را هم به گریه می انداخت  .اما مادرش داشت برای خودش مشغول گفتگو بود و یادش نبود که بچه خودش را هلاک می کند .

بچه را بغل کردم . بچه فورا ارام شد  . اما   یک لحظه بعد دیدم کت و شلوار نوی که مخصوص این عروسی پوشیده بودم خیس شده است  و

تازه فهمیدم که چی شده است  و بچه تازه خوابش رفته و من دلم نیامد که او را از خواب بیدار کنم  .

بگذار  بخوابد می دانستم یک سالی است پدرش رفته خارج  و مادرش را طلاق داده است .

مادرش داشت با خانمها می رقصید  و من بچه را نگاه می داشتم . هر دو گناه داشتند .

حالا چند سالی می شود که من  دارم هر دو یشان را نگاه می دارم  . اخر گناه دارد این بچه  .

چه می شود کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:54  توسط راد نوش  | 

گاهی وقتها دوستام خودشونو به کوچه علی چپ می زنند و من هم لج می کنم  و اونارو ندیده می گیرم  .   اصلا محل سگ بهشون نمی گذارم  که هیچی  می روم جلوشون   تا دلت بخاد بستنی می خورم   تا دلشون بسوزه  و اونا  هم که می بینند  بد جوری سرشون کلاه رفته ده بدو برای بستنی فروشی  .   اینقدر بستنی می خوریم تا  دل درد بگیریم و سرمون درد بیاد.

همین دیروز  فرشید  و مهرزادو محسن و علی  رفتیم  طرفای  محله قدیم   برای خرید یک بنجلی که  فرشید می خواست  . اما  باور نمی کنید  دوستامونو دیدیم و نشستیم به صحبت  که شب شد  و برگشتیم خونه  .  عجب علافی کشیدیم  . 

خونه که رسیدم مادره حسابی خجالتمون داد  . حالا بماند که  بد هم نبود کلی قوم و خویش ها به ریشمان خندیدند . اینهم بماند

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط راد نوش  | 

بابا بزرگ و عیال مربوطه

اصلا به ما چه  ؟ مگه ما مدعی العموم مردمیم  ؟  و چایی اش را هورتی بالا می کشد  و با حالت قهر  پالتو ماهوتی اش را می کشد روی سرش و یکور می نشیند .

ننه که تو لب رفته میگه خوبه با شوما مردا دو کلمه حرف حساب نمیشه بزنی و شروع می کند یک چایی برای خودش ریختن.

پدر بزرگ از اون زیر   زیر لبی  میگه  صد بار گفتم تو کار  هیشکی دخالت نکن حتی قوم و خویش اصن به ما چه هر کی می بینی شب خواب می بینه روز داریه دمبکش به هواست  .انگار من و تو کلونتریم دلت خوشه   و بعد میگه یک چایی بریز ببینم  و معلومه میخاد با ننه صلح کند  .

ننه میگه هر کی چایی میخاد خودش بریزه  به من چه که تشرشو به من میدی  و روشو بر میگردونه.

ولی باز دستش میره برای قوری  و چایی را میریزه 

به همون نوم ونشون    تا ته  چایی  ها رو خوردند و یکیشو   به من تعارف نکردند  .

بعد پنجاه سال زندگی چنان دلشان برای هم غنج میره که نگو  . گاهی اصلا دلشان نمیخاد من برم اونجا برای اینکه تو قوری چاییشون شریک میشم .

اینو گفتم که فکر نکنید مهر و وفا مال خودتونه نه  هنوز دود از کنده بلند میشه  . آخه فعلا  دارم میرم دادگستری که خانومو طلاق بدم .

یعنی ایشون طلاق بگیرند و هر دو راحت بشیم  . فعلا من مهمون بابا بزرگ و ننه جان هستم .

باید بگردم دنبال  یک دختر متجدد که همدیگر را درک نماییم .

مادر چند دختر  در بین دوستانش پیدا کرده که فعلا اگر تکلیف  اون خانم معلوم شود .فکری برای همسری با این دخترها می کنم .

چند شب پیش در یک پارتی  دختری را دیدم شاید هم با او به تفاهم    بله به تفاهم برسیم .

فعلا دارم  بسته پیشنهادی خود را   آماده می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:36  توسط راد نوش  | 

همسایه ها

این همسایه دست راستی ما اسمش حاج اسمال خندان است. اما جون شما امان از یک ذره لبخند اینقدر عصا قورت داده است که نمی دونم  چرا اصلا لبخندی بر لبهاش نیست .

نه به یکی سلام علیک می کنه و نه حتی نیم نگاهی به ما کوچیکای محله .

چه میشه کرد ؟

همسایه دست چپی  تا دلت بخواد نازه  همه رو دوست داره و دلش برا همه می سوزه . اسمش آقا سیاوش پیرایشه .

اما نمی دونم چرا مردم  زیاد بهش محل نمی ذارند . میگن ولش کن یک ککی به کلاش هست . وقتی می پرسی چرا ؟از کجا می دونید ؟

میگن اخه تو این دور و زمونه مگه ادمم به این مهربونی میشه ؟.و بعد در جواب سوالشون میگن نچ

یعنی غیر ممکنه .

وقتی حاجی راه می افتد همه براش تعظیم می کنند . سلامی و تکریمی که نگو ولی این سیاوش را محل سگ بهش نمی گذارند .

بچه های محل هم تا دلتان بخاد . با سیاوش جور جورند .

اخه بچه با معرفتیه اگه فحشش هم بدن لبخند می زنه ولی حاج اسمالو میگن چند تا نوچه داره که اگه دید یکی بهش بد گفت حسابش با اکرم الکاتبینه دیگه  .

اصلا به ما چه از ما نشنیده بگیرید  . به ما چه راستی قرمزته   ها نه      پس آبی تو عشقه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط راد نوش  | 

عاشقی

 به من چه که عاشقی و یا طرف بهت بستنی تعارف نمی کنه  . گریه کردن نداره . شکم سیر باید عاشق بشه  و بعد محرومیت بکشه تا قدر محرومیت را بدونه  و بشه عین دوک نخریسی و بی خوابی پدرشو در بیاره .

هی هیچی نمی گم و نگفتم بچه پر رو  ...................

اومده برا من نق نق می کنه . تازه نکرده یک خوردنی بگیره بیاره که ادم همینطور که چیزی می خوره به حرفاش گوش کنه . بهش میگم بابا ول کن اینو . برو دنبال یک دختر با کمال و با جمال دیگه  .مگه گوش به حرف میده .میگه  .نمی دونی  که  چقدر خانمه   چقدر آقاس    چه گیتاری می زنه 

میگم بابا اون نور بالا می زنه ولش کن تو یکیو پیدا کن تنبک بزنه   . اون با تو می سازه  نه اون باباهه یکیش برا من یک بستنی خرید ..دیگه ول کنم نبود هر روز میومد برام بستنی می خرید و می رفت فقط باید برای یک بستنی بی قابلیت من براش خاطره تعریف کنم و اون ضبط می کرد تا یک روز دیدم حرفهای منو نوشته تو مجله به اسم خودش  ناکس نا لوطی 

دیگه داشتم عاشق بستنی هاش می شدم  . که نمی دونم کجا رفت . 

به درک

امروز  که ادم عاقل عاشق نمی شه همین برادر من هر روز عاشق می شد تا اینکه اخرش مزدوج شد و رفت سر خونه زندگیش و حالا دیگه ندیدیمش  یعنی دور دور میاد یه سری میزنه و میره .

من خودم اگه خواستم عاشق بشم  که نمی شم  بلدم چکار کنم . میرم عاشقانه براش اهنگ می زنم درست زیر پنجره اش  .

امروز تا حالا سی تا بادکنک فروخته ام   . خدا بده برکت  .

ول کن با با    بد دوره زمونهای است اینو بابام میگه 

و مادرم میگه ها واللا  . دوره ما اینجوری نبود .

و من میگم اگه بود که شما بهم نمی رسیدید  ....و  خواهرم که تکمیل می کنه ....وگرنه همچین تخم جنی پا گیر نمی شد که .....و اشاره می کنه به من.

و همه می خندند .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:7  توسط راد نوش  | 

کودک کنار پارک

هر روز منم و یک  عالمه ادمهایی که  هزار جور مشکل دارند   .

و می دوند تا ته صف بایستند   برای ایجاد مشکل بهتری  ....

 

هر روز منم  و عاشقهایی که چشمهاشان گریه   ندیده است.

و می روند  تا   برای  گریه کردن نوبت بگیرند  .

 

و من  هستم  شاید کسی برایم   یک بستنی   قیفی   بخرد  .

و هیچکدام   از این همه نازنین   های خوشبخت   مرا  به یک  بستنی دعوت نمی کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط راد نوش  |